عکس شهید

شهید محسن آقا رضی

خاطرات شهید

 

                                                         بسم رب الشهدا والصدیقین

 

 

                     خاطره شهید دانشجو محسن آقارضی

 

                        نقل خاطره توسط : علیرضا آقارضی(برادرشهید)

 

خاطره 1:

یک خانواده در همین محل خودمان زندگی می کنند که زیاد با اسلام و انقلاب میانه خوبی نداشتند این خانواده یک فرزند 2 ساله داشت که به علت محبت شهید به این کودک او هم علاقه شدیدی به محسن پیدا کرده بود به صورتی که هروقت محسن به مرخصی می آمد او بسرعت بغل محسن می دوید و او را می بوسید . محسن علاقه عجیبی به بچه ها داشت. از همین رو این علاقه به این کودک باعث شده بود که نظر این خانواده به انقلاب هم برگردد به طوری که وقتی محسن شهید اين خانواده و خیلی های دیگر که با انقلاب میانه خوبی نداشتند در شهادت محسن بسیار اندوهگین و ناراحت شدند و با ما همدردی می کردند .

 

خاطره 2:

در سال62 یکبار پایش ترکش خورده بود و به منزل آمد بعد از مدتی که فهمیدم پایش ترکش خورده او را به بیمارستان طالقانی بردم وقتی مجروحین دیگر را در آنجا دیدیم محسن گفت داداش برگردیم من که از اینها سالمتر هستم اگر لازم باشد من می مانم و به آنها کمک می کنم . خلاصه بعد از اینکه از بیمارستان آمدیم گفت که می خواهد به جبهه برگردد و ما با یک تویوتا که راننده آن یک پیرمرد بود به چنگوله رفتیم در بین راه پیرمرد آنقدر با سرعت رانندگی می کرد که من از او پرسیدم این همه عجله برای چیست او گفت که می خواهد هر چه زودتر تا شب نشده پیش زن و بچه اش برگردد در بین راه متوجه محسن شدم که خیلی بی تابی برای جبهه می کرد مرتب می گفت چه شد دیگر نرسیدیم. وقتی به جبهه رسیدیم هنوز ما پیاده نشده بودیم و چند قدمی نرفته بودیم که دیدم راننده تویوتا به سرعت از آنجا دور شد . من در ذهن خودم گفتم این جوان 20 ساله ( محسن) ببین چه شورواشتیاقی برای جبهه دارد و این پیرمرد هم که سنی از او گذشته ببین چطور از جبهه فرار می کند در اینجا متوجه 2 اختلاف عقیده شدم .

 

خاطره 3:

یک روز با برادرم سوار موتور بودیم در منطقه عملیاتی که آتش دشمن هم در آنجا شدید بود و من موتورسواری می کردم و برادرم(محسن) پشت من بود و سعی داشتم با سرعت هرچه بیشتر از آنجا بگذرم که متوجه ریختن و صدای چند فلز شدیم محسن به من گفت که نگهدارم ، من ایستادم جعبه ابزار که روی موتور بود با سرعت زیاد به زمین ریخته بود محسن روی زمین خم شد و ابزارها را که هر کدام یکجا پخش شده بود جمع می کرد و می گفت اینها بیت المال است و مادر قبال آن مسئولیم و بعد خودش روی موتور نشست و آن را می راند و به آرامی و خونسردی حرکت می کرد .